عبد المحمد آيتى
139
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
وشتت اللّه شمل ملكهم * و بالحسام الصقيل قد سبكوا ابكاهم اللّه عاجلا اسفا * من بعد ما فى زمانهم ضحكوا و در پايان گويد : رغمأ لمن قال فى قصيدته * تهوّدو اقد تهوّد الفلك . شمس الدوله چون شيراز و توابع را بطريق امانت متصرف بود و شحنگان و محصلان از حكم ياسا نمىتوانستند تجاوز كنند و بدون كوشش گشايشى در مال بود او نيز زياده بازخواستى نمىكرد و بر ملوك و متصرفان سخت نمىگرفت و شب و روز به كار ديوانى مشغول بود . او مردى خوشرو و خوشسخن بود . دعوى اسلام مىكرد و مىگفت علت اينكه هنوز بر كيش يهود است بخاطر مصلحت وقت است و جمعى از ائمه و سادات بر صدق او گواهى دادند . [ 248 ] و به ثنا و دعاى او مىپرداختند . مگر مولانا ركن الملة و الدين كه در همه حال با او دم مخالفت مىزد و با آنكه اعمال او را به عرض سعد الدوله رسانيده بودند در چنان عهدى كسى به او آسيبى نرسانيد . [ 249 ] چون دولت يهود سرنگون شد شيكتور و طغاجار نوئين و بكنا ، مكتوبات به اطراف فرستادند و براى هر قسمت از مملكت حاكمى معنى كردند تا پيش از تعيين خان امور مملكت مختل نگردد . اما جهان در اضطراب بود و هر حاكم و بزرگى راه استبداد پيش گرفت . از آن جمله است اتابك افراسياب لر . صفت حال اتابكان لر بر حسب اين كتاب اتابك يوسف شاه ابن اتابك شمس الدين الب ارغون ابن ملك نصرة الدين هزار سف دخترزاده سلطان ركن الدين سلطان كرمان ، شهريارى جوانمرد و دلير بود و در اعزاز و اكرام دانشمندان جدّى بليغ و با اهل حكمت مؤانستى تمام داشت . در عهد آباقا خان مورد عنايت او واقع شد و ايلخان او را يوسفشاه بهادر خواند . سببش آن بود كه هنگامى كه اباقا خان به گيلان لشكر كشيد در راه گروهى از سپاه دشمن كه در جائى پنهان شده بودند بناگاه بيرون جستند و گرد او بگرفتند . ايلخان از اسب فروافتاد [ 250 ] در اين حال يوسفشاه برسيد و با جوانان لشكر خود جان ايلخان را نجات داد . اتابك يوسفشاه به پاس اين جانفشانى همواره مورد ملاطفت خانان بود : او در عهد ارغون جهان را بدرود گفت و پسرش اتابك افراسياب با حكم وراثت جانشين او گرديد . افراسياب جوانى ناپخته و كمتجربه بود چند بار لشكر را بر خود